لبخندی به نام خدا

جولای 7, 2007 at 2:03 ب.ظ (سنت پتر)

خدا ما را حفظ کند !
من تو را به یاد دارم در میان تعفن زاده شدی
در میان خاک گرفته ها ، بالیدی و حال
…… خدا ما را نگاه دارد!
من تو را خوب میدانم تو همانی
در میان پاییزی بی باران خواهی مرد
و تن هزار پاره ات خاک خواهد شد برای رویش بهار
خدا ما را خوب میداند
!تو همانی که دیر رسیدی
و آنگاه که رسیدی دگر جایی برای تو نبود
خدا همین نزدیکیست !دورتر مرو که آنجا خالی تر از اینجاست.
اینجا هم سرد تر از هر جای دیگر
خدا ما را تا ابد تنها آفرید!
تولد عشق را درونت به روشنی دیدم
این تنها سعی آدمی است برای ابدی شدن
شروع اثبات و یاد آوری تنها بودنمان
از یک لبخند برایت شروع شد
خدا اینجاست نه آن بالا!
هنوز کمی به آخر مانده است
آرامتر آرامتر .

تا کنون 3 نظر داده شده

  1. شام آخر گفت،

    هنوز زاده نشده بودم

    که از تو گفتن را آموختم

    اما نمی دانم چه شد

    که اکنون حتی صورتت را نیز به زور
    به یاد می آورم

  2. خدا گفت،

    من اگر خدا باشم
    هرگز به این مردم نگاه هم نمی کردم

    تا شاید یادشان بیاید
    پروانه را برای چه کسی

    عاشق کردم

  3. خدا گفت،

    راستی

    من خدا نیستم

نظر بدهید