فوریه 7, 2010 در 7:07 ق.ظ (باد و آفتاب)
موقعیت : منزل پدری
شرایط جویی: اتاق مهندس قطب شمال
اتاق من قطب جنوب
هال : معتدل سرد سیری
آشپزخانه: گرمسیری.
مادر بزرگ مریض
دکتر داره سرم میزنه
خونه پر مهمون
اتاق من کاروانسرا
کار گرها تو پذیرایی دارن دیوار می کنند چون آب میده
بنده همچنان 5 تا پروژه باید تا اواسط اسفند تحویل بدم.
بک مجله هم با پررویی گرفتم
و دیروز نصفه به شازده پس دادم
کلی قربون صدقه اش رفتم
چون تاصیح باید روش کار میکرد
اما خیلی باهام مهربون بود
و من بیشتر خجالت کشیدم
گفتم تو رو خدا طلاقم ندی هاااااا
اگه یک موتور هم زیر اتاق مهندس
منفجر بشه دیگه همه چی کامل خواهد شد.
پیوست:
اگه تو تعطیلات هفته بعد نت منفجر نشه و
ما رو توملا عام اعدام نکنن و جسدمون رو کلاغا نخورند
ویژه نامه انتشار خواهیم داد به نام: شازده # خاستگاه
آنچه خواهید خواند:
شازده شناسی
چرا شازده با من ازدواج خواهد کرد؟
و ده ها طلب ارزنده دیگر………….
14 دیدگاه
فوریه 5, 2010 در 8:54 ق.ظ (دیگری)
این روزها دائم یاد جمله ” خانه نو مبارک”
می افتاد که خاله وقتی مادرش را تو قبر می گذاشتند گفته بود!!!!!!!!!!
بی صبر تو ماشین نشسته بود منتظر.
تو ذهنش تصویر میکرد
آماده شدن و رسیدنش را.
اما طبق معمول سرعتش بالاتر از واقعیت بود
همین عصبی اش میکرد
بالاخره رسید،
آشفته اما شاد.
بیقرار به توضیحات کار گوش میداد
هر دو خیلی کار داشتن
- دلت نمی آد از ماشین پیاده بشی
* نه! دلم برات تنگ میشه!
- واقعا؟؟؟
می دونست این لغت چجوری با احساسات اون بازی می کنه،
اما چاره ای نبود
به این لغت سخت نیاز داشت!
3 دیدگاه
فوریه 4, 2010 در 7:28 ب.ظ (1)
2 دیدگاه
فوریه 4, 2010 در 7:25 ب.ظ (شب)
|
امروز بسان یک هاپوی قشنگ
در سازمان سر پروژه ها مرتبا
پاچه گرفتیم
و
گرفتیم.
شازده که آمد
مزد کارمان را بدهد
و ماشین نو را نشان دهد
جرات نکردیم از خود حرکت ناشایستی
نشان دهیم.
تور هم نمیریم.
به جاش میشینیم
هی پروژه مینویسیم
هی پروژه مینویسیم
و باز هم
پروژه مینویسیم
اعصاب ندارم هااااااااااااااااا
یک جعبه Lindt دست ساز باز کردیم
هی می خوریم
و غلیظ میگوییم:
به جهنم.
|
1388/11/12 |
2 دیدگاه